جهان روشنایی و نور و دانایی
 
الرئيسيةاليوميةپرسشهاي متداولجستجوثبت نامورود
ارد بزرگ
http://s7.picofile.com/file/8256088818/123_logo_.jpg
المواضيع الأخيرة
» گزارش دو دیدار با بزرگترین فیلسوف جهان حکیم ارد بزرگ
من طرف بهزاد شیرازی 06.11.16 10:01

» حکیم ارد بزرگ از زبان دیگران (سونیا سلیمانی)
من طرف sonia_solimani 13.07.16 6:24

» حکیم ارد بزرگ و اقیانوس پهناور اندیشه هایش
من طرف sonia_solimani 05.04.16 14:04

» هرمزگان 784 درصد و کرمان 330 درصد بیشترین افزایش بارش را نسبت به سال گذشته داشته‌اند.
من طرف روزبه 26.11.15 17:45

» ناامیدی، هدیه دولت به سینماگران حامی اش
من طرف روزبه 24.11.15 19:45

كساني كه Online هستند
در مجموع 1 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 1 مهمان :: 1 روبوت الفهرسة في محركات البحث

هيچ كدام

بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 88 و در تاريخ 05.10.16 12:36 بوده است.
ورود
نام كاربر:
كلمه رمز:
ورود اتوماتيك در بازديدهاي بعدي: 
:: كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
بهزاد شیرازی
 
ناهید
 
شهرزاد
 
نگار
 
shima
 
Bahman
 
mina
 
روزبه
 
سیروس
 
فرزانه
 
Affiliates

کمپین یک جمله به حکیم ارد بزرگ



شاطر | 
 

 دانش در فلسفه حکیم ارد بزرگ

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
shima
یاور انجمن
یاور انجمن
avatar

الجدي القرد
تعداد پستها : 198
امتیاز : 66105
سپاسگذاری از ایشان : 1255
تاریخ تولد : 1993-01-05
سن : 24

پستعنوان: دانش در فلسفه حکیم ارد بزرگ   18.09.11 12:38

دانش در فلسفه حکیم ارد بزرگ


پژوهش و نگارش : مسعود اسپنتمان

حکیم ارد بزرگ میگوید: دانش امروز فر بسیاری در پی داشته است، اما نیروی جاری سازی آرامش به روان ما را ندارد، امنیت را بزرگان خردمند به ما میبخشند

انسان در درازای زندگی چند نسل کنونی در دانش طبیعی و کاربرد فناورانه ی آن پیشرفتی شگفت آور داشته است، به گونه ای که هرگز نمیتوانست آن را ییش بینی کند. مردم به شوند این دستاوردها بر خود میبالند و حق هم دارند که بر خود ببالند. اما چنین مینماید که آنان از قدرت نویی که بر نیروهای طبیعت لگام زده است، که برآورنده ی آرزویی هزار ساله بوده اما نتوانسته بر میزان خرسندیشان بیفزاید و خوشبخت ترشان کند، خشنود نیستند. باید پژوهید و بررسید که چرا دانش امروز توانایی روان کردن آرامش را به درون ما ندارد؟

نخست باید دانست که، «چیرگی بر طبیعت تنها پیش شرط خوشبختی نیست (تمدن و ناخوشی های آن- فروید)» در جهان کنونی پرچم داری دانش به دست کشورهایی است که به “تمدن برتر!” دست یافته اند. آنها از هر چه که میتوانسته در رویارویی با نیروهای طبیعت یاریشان دهد بهره گرفته اند؛ اما به گواهی بسیاری، نتوانسته اند خرسندی بیشتری برای مردم خویش فراهم آورند. از دیدگاه آنان چیزی که مایه ی خرسندی و آرامش همگان را فراهم میسازد، تن آسودگی و بی رنجی است، از این رو در نابودی کارکنش هایی که در بیرون تن آدمی شوند رنج کشیدن او میشوند تلاش برده اند؛ بیماریها را ریشه کن کرده اند، برای مردمشان ابزار آسایش را فراهم کرده، شگفت تر آنکه تا اندازه ای نیز توانسته اند رنج بیرونی را از میان ببرند، اما دردها همچنان بر تن بشر فرود می آیند، و او را از زندگانی و تمدن خویش ناخرسند میسازند.

برخی بر این باورند، اگر سرمای بزرگی چون یخبندان سی هزار سال پیش که آدمی نخستین توانست آن را به خوبی پشت سر بگذراند، بر آدمیان کنونی فرود آید، نژاد آدمی نابود خواهد شد، چرا که انسان دوران نوین، بیش از آنچه بر توانایی و هنر خویش بر پای باشد بر ابزار برساخته اش پشتگرم است. تمدن نوین به جای آن که آدمی را در برابر رنجی که میکشد تواناتر سازد، سامانه احساس او را ضعیف تر ساخته تا مگر بدین ابزار بتواند از رنج کشیدن او بکاهد؛ اما از آنجا که میزان احساس لذت و درد هر کس به میزان توانایی حواس او بستگی دارد؛ کسی چون “واپسین انسان” دوره ی ما، به همان میزان که از “توفیق اجباری” رنج ناکشیدن برخوردار است، از احساس لذت بی اندازه (چنانکه نیاکانش از آن بهره مند بودند)، بی بهره است. زیرا در وی، چیزی که رنجور و ناتوان است، “احساس” است. احساس انسان متمدن رنجور شده چرا که او را هرگز راهی در جنگ برای زنده ماندن نیست؛ جهان نوین با محدود کردن فرد در چارچوبی که خود میخواهد، شوند به کاهش رفتن زیستی ترین غریزه ی او یعنی غریزه ی خویشتن پایی میشود؛ چنین انسانی، همچون شیری که در قفس چنگالهایش رنجور میشود، در رویارویی با سختی های طبیعت خویشتن را میبازد.

از سوی دیگر ما آدمیان تجریه ی هزاران سال زیستن در طبیعت را داریم که یادمان آن در درون ضمیر ناخودآگاهمان بودش دارد؛ پس شگفت آور نمی نماید چنانچه درونمان بسیار همسان با طبیعت پیرامون باشد. حکیم ارد بزرگ میگوید: “کوهستانها و دره های بی انتها در درون آدمیان میبینم”. ویژه تر آنکه روان مردم هر سرزمین بسیار همسان با طبیعت آن سرزمین است، و چه بسا در درون هر ایرانی، یک البرز کوه بودش داشته باشد که ایرانی را بایسته ی آن است که بر چکاد آن چیره آید. در گذشته آدمی برای چیره شدن بر طبیعت نیاز به آن داشته است که نخست بر نیروهای درونی خویش پیروز شود؛ چرا که نیروهای بزرگ طبیعت در برابر انسان بدون ابزار گذشته، شکست ناپذیر می نموده اند، از این رو تنها راه پیروزی بر نیروهای دیوآسای طبیعت، نخست به فرمان در آوردن نیروهای درونی و سپس تکیه بر تن نیرومند خویش بوده است، که آن هم برای هر کس روی نمیداد؛ چه این کس هم باید از تنی نیرومند بهره مند باشد و هم از روانی بزرگ. بایستگی هم بسامدی نیروهای درون و بیرون در اندیشه ی نیاکان ما، به اندازه ای نمود پیدا کرده است که ایرانیان دیوها را در پیکره ی کوه ها نمادینه میکردند. نمونه، “خرزوان دیو” است که در اوستا با نام کوه “اِرازورا” آمده است. همچنین داستان هفت خان رستم نمونه ی چنین باور در میان ایرانیان گذشته است. بسیاری از اسطوره شناسان گذشتن رستم از هفت خان و هفت کوه و سپس چیرگی او بر دیو سپید را نماد گذشتن سالک از پلکان عرفانی آیین مهر میدانند، زیرا پیروزی بر نیروهای بزرگ طبیعت تنها با پیروزی بر خویشتن فراهم می آید. همچنین ملک الشعرای بهار، دیو سپید را نماد کوه دماوند بلندترین چکاد البرز کوه میداند (برف همیشگی دماوند نماد سپیدی دیو است): ای دیو سپید پای در بند / ای گنبد گیتی ای دماوند

حکیم ارد بزرگ میگوید: ” گام نهادن بر نوک کوه وجود، بسیار سخت تر از هر کار دیگریست”

اما در دوران کنونی، چیرگی بر نیروهای بیرونی، هم تراز و هم بسامد با نیرومندی درون نیست. زیرا انسان کنونی تنها با تکیه بر نیروی اندیشه و ابزار برساخته اش توانسته است بر نیروهای طبیعت پیروز شود و این گونه ای “خویشتن پایی” نیست بلکه تنها زبونی نسل ما را آشکار میسازد. سختیها و مشکلات انسان امروز همگی با زبان و اندیشه گشایش می یابند. او میتواند با این دو ابزار به هر آنچه میخواهد دست یابد ولی آیا زبان بازی انسان کنونی میتواند کوه ها را هم خام کند؟ آیا کوهها در برابر “واپسین انسان” سر فرود می آورند؟ البته که نه. نیروهای بزرگ طبیعت تنها در برابر ابر انسانی سر فرود می آورند که با اراده ی تنومندش نخست بر کوهستان درون خویش چیره شده باشد. اُرُد چه زیبا میگوید: “به کوهستان می نگرم درونم سرشار از نیرو میشود، کوه ها سر فرود می آورند، و میگویند: باز ما را در خواهی نورد.”….. حال پرسش در این است که آیا “واپسین انسان” که از داشتن اراده و احساس نیرومند بی بهره است، میتواند از خویشتن رنجور خویش خرسند باشد؟

گزاره ی دیگری که میتواند شوند خرسندی و آرامش روان ما شود “آزادی” است. نخست باید دانست که آزادی فرد رهاورد تمدن نیست، این آزادی پیش از آنکه تمدنی پدید آید با گستردگی بیشتری بودش داشته است؛ اما از آنجا که یک فرد به ندرت میتوانست از آن پاسداری کند، آنگونه که باید ستایش نمیشد. بالیدن تمدن، کرانمندیهایی را برای آزادی به بار می آورد؛ شدنی است که آزادی با تمدن سازگار بماند، اما گاهی نیز آزادی میتواند از ته نشست چهره مندی (شخصیت) و کسینگی نخستینِ انسانهایی که تمدن هنوز رامشان نکرده است سر برآورد و همین کنش شوند ستیز آنان با تمدن گردد. به گفته ی دیگر در گذشته آزادی شایسته ی کسانی بوده که برای آن تلاش و تکاپو کنند، کسانی که اراده ی برتر داشته و با نیرومندی از داشته های خویش نگاهبانی می کنند و نه رنجوران و بردگان و خوار دارندگان گیتی: که آزاد زادم، نه من بنده ام / یکی بنده ی آفریننده ام

اما در روزگار ما آزادی چون برماندی از خانواده به فرزند به ارث میرسد، از این رو همگان از آن بهره مندند، به همین شوند کیفیت و چونی آزادی دیگر همچون گذشته باشکوه نیست و خرسندی در پی ندارد. این نکته شوند بدبینی بسیاری را به دموکراسی موجب شده است. نیچه و پیرو او پسامدرن گرایان میپندارند که دموکراسی پیرو مسیحیت، اخلاق رنجوران را بر آدمیان توانا چیره میسازد و از وی آزادی گزینش را میگیرد.

همچنین پس از دوران دین پیرایی، دولت خویشکاری پدرسالارانه ی کلیسا را به دوش گرفت؛ در نتیجه ی نفوذ روشنگری، دستگاه اجرایی دولت خود را در کالبد یک دیوانسالاری متمرکز پایدار ساخت، و دولت خویشتن را به سرنام یگانه قانونگزار و تنها داور اخلاق جایگیر کرد، و آزادی فردی در گزینش اخلاقی جای خویش را به داوری دولتی در اخلاق داد. یونگ بر این باور است که، در اثر دگرگونیهای فرهنگی و هاژمانی که انقلاب صنعتی شوند آن بود، گونه ای انسان توده ای سر برآورد که نیازهای هاژمانیش به گسترش دولت رفاه یا دولت سوسیالیستی راه بُرد و نیازهای روانشناختیش مایه ی پیدایش دولتهای خودکامه شد. این دولت خودکامه که فرد برای رهایی از بی چیزی اجتماعی و روانی به آن چشم دوخته است، در واقع در نابود ساختن بازمانده ی فردیت او میکوشد. این نابودسازی فردیت با ایجاد پایِشبانی و کرانه بند کردن دلسوزانه ی اندیشه و مایه ی فرد می آغازد؛ بر این اساس، اندیشه و نگاهبانی از بالا می آید، و برای هر پرسشی پاسخی هست. فرد در چنین هاژمانی که خود در چیرگی دولت است به فردی نیمه جاندار دگردیسه میشود و دولت نقش او در زندگی خویش را به ناحق از چنگ او بدر می آورد. این در حالی است که شادکامی، خرسندی، آرامش ذهن، و معناداری زندگی همگی دست آورد افرادند، نه ره آورد گروه ها. پرسش این است که آیا چنین فردی در چنین هاژمانی میتواند خویشتن را آزاد بداند؟

سومین پاسخ را اُرُد بزرگ در میان گفته های خویش بازگو میکند: “وارون بر رشد و شکوه دانش آدمی، ریشه ی ادب و منش آدمها، ار دوران دیرین تا کنون بسیار اندک دگرگون شده است. ادب تازیان، مردم افرنگ و یا خاورنشینان کمترین دگرگونی را در خود داشته است. آنچه دگرگون شده است دانش و خرد است، اما ریشه ی همان دردهای دیرین خود را بر پشت دارد”. میتوان چنین پنداشت که دانش امروزه از هم زبانی با منش و فرهنگ و ادب دیرین ناتوان است؛ و نمیتواند چنین پدیده هایی را همپا با پیشرفت خویش والایش دهد. شاید هم بتوان گفت ادب و فرهنگ برآیند هزاره ها زیستندگی و تلاش آدمی در گیتی هستند و دانشی دویست سیصد ساله هرگز به اندازه ای نیرومند نیست که توانایی والایش دادن فرهنگ چند هزار ساله را داشته باشد. از سویی دیگر، دانش امروز با بسیاری از دستاوردهای سنت گذشته میستیزد که این ستیهیستن خود کارکنش دیگری بر ناخرسندی کنونی آدمیان افزوده است.

نکته ی دیگری که نباید آن را فراموش کنیم در ناچیزی و کوچکی شگرفی است که باختریان خود را در آن غوطه ور میبینند. چنین کوچک پنداری که از اندیشه ی باختریان به دانش آنان نیز راه یافته است بازگو میکند که: “آدمیان خردیزه های کوچکی در گیتی بیش نیستند”. باختریان با نشان دادن کهکشان ها و هندادها و با شمارش سالهای نوری انسان کنونی را بدین باور رسانده اند که براستی چه خوار و ناتوان است. اما باید دانست که این برداشت، یگانه برداشت از دانش نیست. آشکار است که انسان هرگز نتوانسته به ذات دانش دست پیدا کند، آنچه او بر آن راه یافته گزارشی از دانش است که بسیار همسان است با آنچه در درون وی میگذرد؛ یعنی آن خردپنداری خویشتن. چه بسا اگر دانش از این پس به تکاپو بیفتد تا بزرگی انسان را به او یادآور کند نیازمند است تا جایگاه جغرافیایی اش را از باختر به خاور جابجا کند. به جایی که انسان خویش را با پیکره ی هر چند بزرگ گیتی یکپارچه میبیند و خود را خرد نمیداند. آیا نیاکان ما در ایران کهن که خویشتن را یاوری بزرگ برای نیکی ها در پیروزی با اهریمن میدیدند اگر پای بر دوران ما میگذاشتند از ناچیزی بزرگی که گرفتار آن هستیم شگفت زده و ناخرسند نمیشدند؟

و اما انجامین پاسخ ما را نیز حکیم ارد بزرگ در گزیده گویی های خویش داده است. این پاسخ پایانی همه ی گزاره های پیشین را در خود نهفته دارد. حکیم بزرگ میگوید: “مهمتر از امنیت بیرونی ما، امنیت درونی ماست. هیچ ارتشی نمیتواند نا امنی درون فروریخته مان را بهبود بخشد. تنها خود ما هستم که میتوانیم آن را بهبود بخشیم”. دانش امروز بیشتر در پا برجا ساختن امنیت بیرونی کوشش کرده و از هر گونه تلاش در برپایی امنیت درونی بدین بهانه که ابزار آن را در گزینش ندارد و یا با گفتن اینکه پرداختن به چنین گزاره هایی “علمی نیست” تن در زده است. دانش امروز، روانشناسی را به شوخی میگیرد و به روان انسان در نیرومند شدن یاری نمیرساند، حتا گاه از هر گونه تلاش فردی آدمیان در این راه جلوگیری میکند. دانش کنونی باختر، با این نیاز و پیش انگاره که باید امنیت انسان را در برابر پیرامونش نگاهبانی کند پای به هستی گذاشت، اما به شوند بی توجهی به امنیت درونی، نتوانسته است که فر و شکوهش را به درون ما روان سازد.

_________________
http://orod.123.st
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://orod.123.st/u5
 
دانش در فلسفه حکیم ارد بزرگ
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
خردمندی ، آزادگی و مهربانی :: گفتگوهای اعضای انجمن :: درباره پدر فلسفه جدید-
پرش به: